تبلیغات
نسیم ظهور - دوستدار حقیقی
 
نسیم ظهور
مذهبی واجتماعی ، مهدویت و انتظار
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
جمعه 9 تیر 1396 :: نویسنده :

      

در كتاب جامع المعجزات رضا قائمى نقل شده: روزى از روزها امیرالمومنین على (ع) در مسجد كوفه نشسته بود. مردى از اهل كوفه به خدمت آن حضرت رسیده و بعد از سلام عرض كرد: من شما را دوست دارم. 



در كتاب جامع المعجزات رضا قائمى نقل شده: روزى از روزها امیرالمومنین على (ع) در مسجد كوفه نشسته بود. مردى از اهل كوفه به خدمت آن حضرت رسیده و بعد از سلام عرض كرد: من شما را دوست دارم. 
 
امام (ع) فرمودند: با زبان یا قلب و زبان؟ جواب داد: با قلب و زبان شما را دوست دارم. حضرت فرمودند: انشاءالله به تو نشان خواهم داد كه چه كسى مرا با دل و زبان دوست دارد. امام (ع) فرمودند: برخیز با من بیا. 
 
از كوفه بیرون رفتند و حضرت فرمودند: چشمت را روى هم بگذار. آن مرد چشمانش را روى هم گذاشت و سه قدم برداشت. حضرت فرمودند: چشمت را باز كن، چشمش را باز كرد. خودش را در شهرى بزرگ دید كه مردم آن بعضى مسلمان و برخى كافر بودند. 
 
امام فرمودند: با من بیا تا دوست قلبى و زبانى را به تو معرفى كنم. رفتند تا به دكان قصابى رسیدند. امام درهمى به آن مرد داده و فرمودند: از این قصاب گوشت خریدارى كن. مرد كوفى درهم را گرفت و به سوى قصاب رفت و گفت: این درهم را بگیر و به گوشت بده. 
 
قصاب او را غریب دیده، لذا از او پرسید: اهل كجایى؟ گفت: اهل كوفه هستم. قصاب گفت: تو از شهر مولاى من على بن ابى طالب (ع) هستى؟ گفت: بله. قصاب گفت: باید امشب مهمان من باشى به خاطر محبت على مرتضى (ع). كوفى گفت: رفیقى دارم. قصاب گفت: او را نیز بیاور. 
 
كوفى به خدمت امام (ع) آمده و جریان را به عرض آن حضرت رسانید و باهم بر در دكان قصاب رفتند. قصاب با خوشحالى پرسید: شما از كوفه، شهر مولاى من امیرالمومنین (ع) هستید؟ جواب دادند: بله. 
 
قصاب دكانش را بست و باهم به خانه آمدند. قصاب به همسرش گفت: دو مرد غریب از شهر مولایم على ابن ابى طالب (ع) نزد من آمدند، آنها را گرامى بدار. همسر قصاب با شادى برخاست و براى آنها مكان لایقى را فرش كرده و مشغول خدمت شد. 
 
امام (ع) نگاهى به داخل خانه كرد، دو طفل كوچك دوست داشتنى مثل دو ستاره درخشان مشاهده كرد. شبانگاه قصاب به خانه آمد به همسر خود گفت: چه كردى؟ گفت: آنچه دستور دادى انجام دادم. مغرب شد و امام به نماز مشغول گردید. قصاب به آن بزرگوار اقتدا كرد. بعد از نماز مغرب شخصى در خانه قصاب را كوبید. 
 
قصاب بیرون آمد و جلادى را دید و گفت: چه كار دارى؟ گفت: پادشاه دستور داده تو را به قتل برسانم و خونت را براى او ببرم. چرا كه او بیمار شده و براى صحتش اطباء خون محب على (ع) را تجویز كرده اند. قصاب گفت: من مهمان دارم، اجازه بده سفارش آنها را به همسرم بكنم. 
 
داخل خانه شد و به همسرش گفت: اى یار وفادار و بانوى نیكوكار، مهمانان را گرامى بدار كه شنیده ام مولاى من مهمان را زیاد دوست دارد. من بیرون منزل كارى دارم. این را گفت و از خانه بیرون رفت. بلافاصله كودكانش از پى پدر بیرون رفتند و پدر متوجه نشد. جلاد قصاب را زیر تیغ خوابانید. 
 
ناگاه پسر بزرگتر پیش رفت و گفت: اى جلاد پدرم را رها كن و مرا به جاى او به قتل برسان. جلاد طفل را زیر تیغ خوابانید، خواست سر از بدنش جدا كند برادر كوچك خود را روى برادر بزرگتر افكند. جلاد هر دو را كشت و خون آنها را گرفته به نزد پادشاه برد و تمام ماجرا را نقل كرد. 
 
قصاب با چشم پرآب و جگر كباب سر و تن فرزندان خود را برداشته و مخفى از همسرش در زاویه خانه اش گذاشت و نزد همسرش رفت و گفت: غذا را حاضر كن. سپس به خدمت امام آمد و دید نمازشان تمام شده است. سفره را گسترده و غذا را آورد و گفت: بفرمایید به نام خدا و محبت مولایم غذا میل كنید. 
 
امام فرمودند: تا بچه ها نیایند غذا نمى خوریم! قصاب گفت: اى برادر غذا بخورید، بچه ها جاى دیگرى رفته اند! امام فرمودند: ما غذا نمى خوریم تا آنها بیایند. هر چه قصاب اصرار به غذا خوردن كرد، امام قبول نكردند؛ تا این كه فرمودند: آیا مرا نمى شناسى؟ من مولاى تو على بن ابى طالب هستم. 
 
قصاب گفت: اى مولاى من فرزندان، مال و همسرم فداى تو باد! سپس نزد همسرش رفت. زن گفت: بچه هایم كو؟ قصاب گفت: خاموش باش كه به خاطر محبت مولایم ذبح شدند. همسرش گریان شد. قصاب گفت: ساكت باش كه مهمان مهربان، كودكانمان را زنده خواهد كرد. زن گفت: چه طور زنده مى كند؟ قصاب گفت: این مهمان امیرالمومنین (ع) است. 
 
 
همسر قصاب با شنیدن این كلمات خودش را روى قدم هاى امام انداخت. امام فرمودند: ناراحت نباش! الان به اذن خدا فرزندانت را زنده مى كنم. امام به قصاب فرمودند: نعش طفلانت را بیاور. قصاب نعش كودكان را آورد. امام برخاست دو ركعت نماز به جاى آورد و دعا كرد. مرد كوفى مى گوید: ناگاه دیدم آن دو طفل نشستند و گفتند: لبیك، لبیك، یا مولانا یا اباالحسن، و بر قدم هاى آن حضرت افتادند و دست و پاى آن بزرگوار را بوسیدند. و قصاب و همسرش بسیار مسرور شدند. 
 
امام به آن مرد كوفى فرمودند: آیا شما هم مثل این قصاب با زبان و قلب مرا دوست دارید؟ گفت: نه. امام فرمودند: این ها محب قلبى و زبانى من هستند. آن وقت نشستند و غذا خوردند. قصاب دامن امام را گرفت و گفت: اى آقاى من اگر این راز در شهر فاش شود و پادشاه از این جریان باخبر گردد همه ما را خواهد كشت! 
 
امام فرمودند: نترس، هرگاه مشكلى برایت پیش آمد، مرا صدا بزن! سپس خداحافظى كرده و رفتند و به مرد كوفى فرمودند: چشم را روى هم بگذار، كوفى چشم را روى هم گذاشت و پس از سه قدم خود را در كوفه دید. 
 
طولى نكشید كه جریان مرد قصاب در شهر منتشر گردید و پادشاه در جریان قرار گرفت. اراده كرد آنها را بكشد وقتى كه مامورین به آنان حمله كردند، قصاب شاه ولایت را خواند. همان ساعت امام حاضر شده و مهاجمین را به قتل رسانید؛ و سپس رفتند كه پادشاه را به سزاى عملش برسانند. پادشاه به وحشت افتاد و با سر و پاى برهنه به حضور آن حضرت شرفیاب شد و فریاد الامان الامان برداشت و ایمان آورد و از هلاكت نجات یافت و عاقبتش به خیر گردید. 
 
72 داستان از شفاعت امام حسین (ع)، ج 1، ص 5 تا 8.




نوع مطلب :
برچسب ها : داستان دوستدارحقیقی، امام علی ع، نسیم ظهور،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 11:23
I wanted to thank you for this good read!! I certainly loved every bit of it.
I have you bookmarked to look at new stuff you post…
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :