پارس تولز ابزار وب
یکشنبه 12 شهریور 1396 06:51 قبل از ظهر نظرات ()

 


 زمانى كه من در مشهد بودم‏0 هیئتى از تهران به آنجا آمده بودند و در تكیه نخودبریزها عزادارى میكردند0 یكى از افراد آن هیئت در تهران باجگیر معروفى بود و هر شب‏ جمعه بیست هزار تومان از قمارخانه ها باج مى‏ گرفت‏0 یكى دیگر از آن تهرانی ها كه مرا مى شناخت‏ و سبك كارم را مى دانست ، به خانه ما آمد و اصرار كرد كه ده روز براى آنها منبر بروم‏0 به‏ او گفتم كه حوصله ندارم‏0 خیلى اصرار كرد و پرسید : چرا نمى آیى ؟ گفتم : من مستمعى‏ میخواهم كه به حرفم گوش بدهد0 یك وقت است كه كسى‏ فقط براى پول جمع كردن به جایى مى رود اما كس‏ دیگرى هم هست كه به جایى میرود كه چهار نفر عرق‏ خور را آدم كند ، چهار نفر را به راه بیاورد0 گفت‏ : اینها از همانها هستند كه باید آدمشان كرد0گفتم : بسیار خوب ، مى آیم‏0 به آن تكیه كه رفتم‏ كسى را در آنجا به من نشان دادند و گفتند : او همان باجگیر معروف است كه هر شب جمعه بیست هزار تومان از این راه به دست مى آورد و ضمنا از آن‏ چاقوكش هاى ناجور هم هست‏0 گفتم : انشاءا000 درستش مى كنیم‏0 بالاى منبر كه نشستم زیر لب‏ گفتم : بسم ا000 الرحمن الرحیم‏0 خدایا ! ما حرفش را مى زنیم ، تو هم اثرش را ضمانت كن‏0 آن‏ باجگیر هر جا مى نشست‏0 من رویم را به طرف دیگر مى گرفتم و به در مى گفتم تا دیوار بشنود0 روز اول كه به منبر رفتم ، دیدم كه او گوشه اى‏ نشسته و پایش را هم دراز كرده است‏0 روز دوم‏ دیدم كه چهار زانو نشسته است‏0 من هم گاهگاهى‏ زیر چشمى نگاهى به او میكردم‏0 روزهاى بعد دیدم‏ كه آمده و جلو نشسته است‏0 روز هشتم یا نهم از منبر كه پایین آمدم گفت : حاج آقا ، سلام‏ علیكم‏0 گفتم : سلام علیكم‏0 گفت : من ده دقیقه‏ اى از شما وقت میخواهم‏0 گفتم : من وقت ندارم‏0 با وساطت شخصى دیگر و اصرار خودش بالاخره گفتم‏ : چكار دارى ؟ بگو ، گفت : من در تهران معروف به‏ مصطفى دیوانه هستم‏0 - همانطور كه به حرفش گوش‏ میدادم نگاهش كردم و دیدم كه تمام بدنش خالكوبى‏ شده و یك جاى سالم هم در بدنش باقى نمانده بود -0 میخواهم ده دقیقه دست مرا بگیرى و به حرم‏ امام رضا علیه السلام ببرى و به ایشان بگویى كه‏ این دیوانه میخواهد عاقل بشود0 من كه دیدم برق‏ او را گرفته است ، گفتم : برویم‏0 او را به حرم‏ امام رضا علیه السلام بردیم و پاى ضریح حضرت‏ نشاندیم‏0 به حضرت گفتم : نمیدانم راست میگوید یا دروغ میگوید كه میخواهد عاقل بشود0 او از آن‏ پس اعمال سابقش را كنار گذاشت‏0 او را پیش مرحوم‏ آقاى بروجردى هم بردیم و تمام كارهایش را درست‏ كردیم‏0 الان یك بنگاه معاملاتى در تهران دارد0 هر كس از هر جا كه میخواهد ملكى بفروشد یا بخرد به نزد او مى رود0 او هم میانه دارى میكند و حق‏ الزحمه زیادى به او میدهند و میروند0 خدا هم به‏ او رو كرده است‏0 او هم حضرت عباسى كارهاى گذشته‏ اش را ترك كرد0 چطور ؟ اول نام همه كسانى را كه‏ به آنها چاقو زده بود ، مالشان را خورده بود و یا كتكشان زده بود در یك طومار دو مترى نوشت‏0 آنوقت هر صبح نمازش را كه میخواند ، یك مشت پول‏ حلال در جیبش میگذاشت و به در خانه طلبكارها مى‏ رفت‏0 در كه مى زد و گفتند " مصطفى دیوانه آمده‏ " رنگ از روى صاحبخانه مى پرید0 اما او فورا مى‏ گفت : ناراحت نشو0 من دیگر عاقل شده ام‏0 یادت هست كه فلان وقت پنجاه تومان از تو گرفتم و یك‏ چاقو هم به تو زدم ؟ داداش این پنجاه تومانت ، این هم چاقو ، میخواهى مرا بزنى ، بزن اما من‏ میخواهم آدم بشوم‏0 پنجاه تومانش را مى گرفتند ، صورتش را مى بوسیدند و او را حلال میكردند0اینگونه از مردم تحصیل رضایت كرد و آدم حسابى‏ شد0 دو سال هم كه آن هیئت تهرانى مرا به تهران‏ مى برد ، او مرا به خانه خودش مى برد و نمیگذاشت كه هیچ خرجى بكنم‏0 خدایا ! نكند این‏ لات چاقوكش كه یك عمر عرق خورده و حالا توبه‏ كرده است به بهشت برود اما ما كه یك قطره عرق‏ هم نخورده ایم به جهنم برویم ، چونكه او صاف‏ است { تا وقتی که دنبال خلاف بود واقعا آنوری بود ولی وقتی که توبه کرد دیگه خلاف را واقعا کنار گذاشت