پارس تولز ابزار وب
چهارشنبه 29 شهریور 1396 08:49 قبل از ظهر نظرات ()

 



چنین نیست که ما چون در دوران غیبت به سر می بریم امام عصر(عج) از ما غافل است، بلکه ایشان وظیفه ی ولایت معنوی خود را به انجام می رسانند و شیعیان واقعی را تحت هدایت خود قرار میدهند و آفتهای روح آنها را می زدایند.

نمونه ای از کرامات ایشان که حتی شامل حال افراد اهل تسنن شده  بیان شده است، با تفکر در این داستان واقعی می بینیم که خدا چگونه انسانها را آزمایش می کند و اینکه ما باید در تمام آزمایشهای الهی از امام زمان خود استعانت بجوییم.

در یکی از شهرهای عربستان سعودی هستی.اقوامت نیز مانند خودت سنی مذهب هستند؛اما تو ارادت خاصی به پیامبر و خاندانش(ع) داری. در درون خودت حقایقی را درک می کنی که کمتر می شود بر زبان آورد.خداوند به تازگی اولین فرزند را به شما عنایت کرده است. می خواهی نامی برای او بگذاری. با همسرت مشورت می کنی. او خیلی علاقه مند است که نام دختر پیامبر(ص) را که نام مادرش نیز هست روی دخترتان بگذارید. مادر و دختر یک اسم داشته باشند.

فامیل ها با شنیدن خبر به دنیا آمدن نوزاد،جهت تبریک به منزل شما می آیند.عده ای هم که امروز آمده اند حسابی به دخترت گیر داده اند. یکی از آن ها می پرسد:

-          اسم دخترت را چه گذاشته ای؟

-          فاطمه

-          چی؟ فاطمه؟!

-          مگر چه اشکالی دارد؟

-          حتما او را دوست نداری، میخواهی زودتر بمیرد و از دستش راحت شوی!

یک اخم در چهره ات پیدا می شود و با بی حوصلگی می گویی:

-          این چه حرفی است که میزنی؟منظورت چیست؟

-          مگر نمیدانی اسم فاطمه و زینب برای بچه خوش یمن نیست؟ روی هر بچه ای که این اسمها را بگذارند به زودی مریض میشود و می میرد...

ناگهان قلبت فرو میریزد و تصور مرگ اولین بچه ات ذهنت را مشغول میکند. هرچه فکر میکنی اسمی بهتر از فاطمه برای فرزندت پیدا نمیکنی.

یکی دیگر از اقوامت میگوید:

-          بیا و اسم درست و حسابی برای دخترت بگذار.

-          چه اسمی بهتر از فاطمه؟ فاطمه دختر رسول خدا بوده است

همه ی فامیل از اصرار تو برای انتخاب نام فاطمه تعجب می کنند. یک ساعتی میگذرد. وقتی که مهمانها می خواهند خداحافظی کنند یکی از آنها به نمایندگی از دیگران میگوید:

-          جناب ولید بن عباس!

-            جانم!بفرمایید!

-          ما که اینجا جمع هستیم آیا جز خیر و مصلحت تو چیز دیگری میخواهیم؟

-          شکی نیست ولی خیر و مصلحت به دست خداست و بس!

-          ما میخواهیم بچه ات زنده بماند.

-          آن هم به دست خداست، تا او چه مقدر فرماید.

روزها و سالها میگذرد. اکنون فاطمه وارد سومین سال زندگی اش شده است. چند روزی است فاطمه مریض به نظر میرسد. دکتر هم نسخه ای نوشته و دستورات لازم را به کار می بندد اما هر روز که میگذرد حال فاطمه بدتر میشود. باز او را به دکتر می برید ولی دکترها هم قطع امید کرده اند!

در نیمه شب دل تو میشکند. چاره ای جز توسل نمی بینی. صبح که میشود بچه را بغل میکنی و به مسجدالنبی می آیی. ناگهان سیل اشکت جاری میشود و میگویی:

یا رسول الله! فاطمه ام را خودت شفا بده. به عزت دخترت فاطمه(س) من را پیش فامیلهایم خجل نکن!

روی زمین نشسته و مدتی با رسول خدا نجوا میکنی.

ناگهان پلکهای فاطمه باز میشود...

همسرت با دیدن بچه سر از پا نمیشناسد، تو هم از توسل به پیامبر برای او سخن میگویی.

فاطمه تا مدتی مریض نمیشود و سرحال است. اما امروز هرچه مادرش صدایش میکند بیدار نمیشود. سراسیمه او را دکتر میبری. فقط یک جمله دکتر میگوید:

-          بچه مرده است

جسم بی جان فاطمه را به منزل میاوری.صدای گریه در حیاط می پیچد.خبر فوت بچه در فامیل می پیچد.منزل شما پر ازجمعیت میشود.یکی از آنها میگوید:

-          من به ولید گفتم اسم فاطمه روی دخترش نگذارد تا او زنده بماند!

دیگری هم میگوید:

-          چرا اسم حفصه ، دختر عمر را انتخاب نکرد که همسر پیامبر هم بود؟

گویا غم تحمل زخم زبانها بیشتر از غم فراق فرزندت است. پیکر تنها بچه ات بالای دستها به سمت غسالخانه برده میشود.

در راه، در دل تو غوغایی برپاست. فقط توکلت به خدا و پیامبرش است. ناخودآگاه به یاد حدیث پیامبر می افتی:«ائمه پس از من دوازده نفرند و همه آنها از قریش هستند» در ذهن خود سراغ آخرین آنها که نامش مهدی است میروی. به یاد حضرت فاطمه(س) می افتی، فاطمه(س) کسی است که مهدی از فرزندان اوست.

یک لحظه در دلت حضرت مهدی را واسطه قرار میدهی تا به احترام نام مادرش تو را بین اقوام سربلند کند.

حالا به غسالخانه رسیده اید، به طرف جنازه میروی و چشمهای بی رمقت را به او میدوزی...ناگهان فریاد میزنی:

-          زنده شد!زنده!

-          ولید! چرا هذیان میگویی؟

-          دستش را نگاه کن دارد حرکت میکند!

بقیه فامیلها هم به داخل غسالخانه آمده و به طرف فاطمه هجوم می آورند. تا تو را می بیند میگوید:

-          بابا سلام!

-          علیک السلام، نازنینم، فاطمه ام!

آنهایی که زخم زبان میزدند شرمنده شده و گوشهای آنها قرمز میشود. مادرش بچه را از تو میگیرد و با اقوام به خانه برمیگردید.

ساعتی بعد فاطمه از مادرش جدا شده و به طرف تو می آید. گویا پیغامی دارد. حاضرین هم سکوت میکنند، پیشدستی میکنی و میگویی:

-          در این مدت در چه حالی بودی؟

-          در خواب بودم، خواب خوش!

-          چه بر تو گذشت؟

-          در خواب دیدم که آقایی پیش من آمد و ایستاد و مشغول نماز شد. نمازی که مقداری با نماز شما فرق داشت و بعد از نماز دستی بر سرم کشید وفرمود:بلند شو، شما زنده می مانیدو فعلا نمی میرید.

-          خوب، خوب! چیز دیگری نگفت؟

-          یک پیغامی هم برای شما داشت.

فورا می پرسی: چه پیغامی؟

-          گفت: به بابایت بگو که شیعه شود....!

با شنیدن این حرف گویا که به یکباره آب سرد رویت ریختند! تا الان اطرافیان آنقدر ساکت شده بودند که حتی میشد صدای نفسها را شنید، اما تا فاطمه پیغام آن آقا را بیان کرد فضا را همهمه پر کرد!خیلیها از شما فاصله گرفته و دور میشوند، گویا به قلبهای آنها مهری خورده است که نمیخواهند خورشید حقیقت را ببینند. اما تو به دنبال خورشید هستی، خورشیدی که روزی از مکه طلوع خواهد کرد و به داد مظلومین میرسد، او واقعا فریادرس است، اگر قدرش را بدانند....

به مسجدالنبی در شهر مدینه می آیی. رو به قبر شریف رسول الله میکنی و میگویی:

اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علیا امیرالمومنین ولی الله...


با تلخیص از کتاب آخرین پناه، انتشارات مسجد مقدس جمکران


منبع : وبلاگ منتظران منتقم