تبلیغات
نسیم ظهور - خاطراتی از بزرگ مردان بی ادعا (قسمت دوم )
 
نسیم ظهور
مذهبی واجتماعی ، مهدویت و انتظار
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
جمعه 31 شهریور 1396 :: نویسنده :
 

ماجرای گردان حنظله - فکه
یکی از حزن انگیزترین و حماسی ترین لحظات فکه ، 300تن از رزمندگان این گردان در کانالی محاصره شدند ، چند روز با تکیه بر ایمانشان به مبارزه ادامه دادند و به مرور بر اثر آتش دشمن و تشنگی مفرط شهید میشدند.
سعید قاسمی میگوید :
" ساعات آخر مقاومت بی سیم چی حاج همت را خواست.. صدای ضعیفی از آن سوی خط گفت همه رفتند .. باطری دارد تمام میشود و عن قریب عراقی ها می ایند تا مارا خلاص کنند...من هم خداحافظی میکنم. "
حاج همت که قادر به محاصره تیپ های تازه نفس دشمن نبود ، به پهنای صورت اشک می ریخت ،،، بی سیم را قطع نکن ..حرف بزن. هرچه دوست داری بگو

گفت :
" سلام ما را به امام برسانید از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم، ماندیم و تا آخر جنگیدیم

* * * * * * * * * * * * * * * * 


خردسال_ترین شهید دفاع مقدس
نامش حسین بود
اهل شهرستان جم ' استان بوشهر '
در دوازدهمین بهار عمرش دست پدر را می گیرد به محل اعزام می برد تا رضایت دهد
برای رفتن حسین
عملیات بیت المقدس حسین را به آرزویش رساند
شب عملیات گفتند حسین نیا
حسین گفت : " من برای سقایی شما می آیم "
حسین تیربارچی را به هلاکت رساند تا گردان در محاصره را نجات دهد
رزمنده ای آب خواست
حسین آب آورد
سر حسین بالا آمد
خمپاره ای ... اینگونه بود که حسین حسینی شد ..
شهید حسین صافی 


* * * * * * * * * * * * * * * 


بعد از اینکه دست حاج حسین ما تو عملیات قطع شد ومجروح تو بیمارستان در همان ایام به همراه دخترم رفته بودیم نماز جمعه.
امام جمعه بعد از خطبه های نماز جمعه گفت مردم برای حاج حسین خرازی فرمانده سپاه اصفهان دعا کنید مجروح شده،
بعد از این حرف باتعجب به دخترم نگاه کردم و گفتم مگه حسین فرمانده ست؟یعنی حسین ما مدنظرش بوده؟
شهید حاج حسین خرازی 


* * * * * * * * * * * * * * * * *

ازش پرسیدن :
" واسه روز مرد واسه بابات چی میخری؟ "
گفت :
" یه_شاخه_گل "
مسخرش کردن
گفتند :
" مگه بابات دختره؟ هه هه بچه ای تو دیگه باهات دوست نیستیم "
روز مرد شد و پسر شاخه گلی روی قبر پدرش شهیدش گذاشت


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

مسابقات فینال کشتی بود ، نوبت به شهید عباس حاجی زاده رسید. چند بار نام او را براى مبارزه خواندند، اما او حاضر نشد. تا اینکه دست رقیب او را به عنوان برنده بالا بردند
در جستجوى او بودم که ناگهان از درب سالن وارد شد.به او گفتم :
" کجا بودى؟ "
گفت :
" وقت نماز بود ،نماز از هر کارى برایم مهمتر است. رفته بودم نماز جماعت " ..

شهید پهلوان عباس حاجی زاده 


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *




در شب جمعه ای به طور اتفاقی به مسجدی رفتم .
صدای بلندگو بسیار آشنا بود .
پس از پایان دعا چراغ ها که روشن شد ، دیدم که حدسم درست بوده ، کسی که کمیل میخوانده سرهنگ بابایی بوده !
خوشحال شدم و رفتم جلو و سلام کردم و گفتم :
" سلام جناب سرهنگ ، قبول باشه ان شاءالله "
اطرافیان با شنیدن کلمه سرهنگ به شهید بابایی نگاه عجیبی کردند ، و بعد از آن آثار ناراحتی را در چهره ایشان یافتم ، علت را جویا شدم ، گفتند :
" کاش واژه سرهنگ را نمی گفتی "
فهمیدم که تا آن لحظه کسی از اهالی آن منطقه شهید بابایی را نمیشناختند و ایشان هر شب جمعه به عنوان شخص عادی به آن مسجد میرفته .
بعد از آن ماجرا او دیگر در مسجد دعا نخواند .. زیرا همیشه دوست داشت ناشناس بماند ..


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 


گفت آرزوم اینه که شهید بشم و به رسم شماها منو دوره ضریح خوشگل علی بچرخونن و روبه روی حرم امامم دفنم کنن ، پیراهنم ک تو دستام بودو گرفت و پوشید , داشت اشک میریخت و یه هوو گفت برو آزادی ,
گفتم چرا ؟؟؟
گفت چون شیعه هستیو اسمت علیه . برووو .
پا شدم دویدم , دور شدم اما دیدم هنوز نشسته و داره گریه میکنه , دویدم و از حال رفتم .
چشم باز کردم دیدم تو بیمارستانم و همه ی اقوام دورمن ، پدرم گفت علی کاظم تو زنده ای ؟؟
تعجب کردم , گفتم اره , چطور ؟؟؟
گفت ما تورو دفن کردیم .تعجبم بیشتر شد ,
گفت دیروز یه جنازه ای برامون آوردن ک صورتش کامل سوخته بود و نمیشد تشخیص داد اما لباس تو تنش بود و تو جیبش پلاک تو بود ،
ماهم به رسم اعراب بردیمش و دور ضریح امام علی چرخوندیم در قبرستان درست روبه روی حرم امام علی دفنش کردیم .
به شدت اشک میریختم , همه تعجب کردن خودمو انداختم پایین تخت , سجده کردم , گفتم خدایا من با کیا میجنگیدم , خدایا من کیارو کشتم , خدایا لعنت به من .
آخرشم گفتم خدایا یعنی توبه منو قبول میکنی ؟؟؟



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 


عملیات شروع شده بود
گردان ما خط شکن بود
همه چیز داشت خوب پیش می رفت
یه دفعه خوردیم به یه کانال پر از سیم خاردارهای حلقوی
باید هر جور بود از این مانع رد می شدیم
یه دفعه متوجه شدیم عراقی ها دارن بهمون نزدیک میشن
اگه ما رو می دیدند عملیات لو می رفت و بچه ها قتل و عام می شدند
چاره ای جز عبور نبود
توی فکر بودیم که یه دفعه ..... فرمانده خودش رو انداخت روی سیم خاردارهای حلقوی
داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم
گفت از روی من رد بشین و برین جلو تا عراقی ها نیومدند
هیچ که حاضر نبود رد بشه
تا اینکه ما رو به جان امام قسم داد
با گریه از روش رد شدیم
آخرین نفر من بودم دستمو گرفت
غرق خون شده بود و صداش در نمی یومد
اشاره کرد به پاکتی که توی جیبش بود و بهم فهموند که بردارم
فکر کردم وصیت نامه اش رو نوشته برداشتم
عراقی ها نزدیک شده بودند
باید میرفتم تا من رو نبینند
وقتی داشتم میرفتم گریه ام گرفته بود
برگشتم و به فرمانده ام نگاه کردم
دیدم آروم داره اشک می ریزه و به سختی دستاش رو به سمتم تکون میده
فکر کردم داره باهام خدافظی می کنه ...خودم رو انداختم پشت یه خاکریز
پاکت نامه فرمانده رو باز کردم
خشکم زد
به جای وصیت نامه یه عکس دیدم
عکس دخترش بود
دختری که تازه دنیا اومده بود و هنوز ندیده بودش
تاز فهمیدم تکون دادن دستاش برا خدافظی نبوده
میخواسته بگه برگرد یه بار هم که شده عکس دخترم رو ببینم و از دنیا برم



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ** * 


برای خواهرش خواستگار آمد .
مادرش را صدا زد : " مادر جان ! انگشترت را در بیاور ! "
مادر تنها انگشتری را که کمی آب و رنگ داشت نگاه کرد و گفت این که همیشه دستم است و شنید :
" شاید فکر کنند برای فخر فروشی است و این چیز ها برایمان ارزش است " ..
شهید مصطفی احمدی روشن 


** * * * * * * * * * * * * * * * * * * 


همسر شهید چمران :
وسط شب که مصطفی برای نماز شب بیدار میشد، طاقت نمی آوردم و میگفتم :
"بسه دیگه ! استراحت کن خسته شدی "
او می گفت : " تاجر اگر از سرمایه اش خرج کند بالاخره ورشکست میشود باید سود در بیاورد که زندگیش بگذرد ، ما اگر قرار باشد نماز شب نخوانیم ، ورشکست میشویم. "
اما من که خیلی شب ها با گریه مصطفی بیدار می شدم کوتاه نمی آمدم و می گفتم :
" اگر اینها که اینقدر از شما میترسند بفهمند این طور گریه میکنید...
مگر شما چه معصیت دارید ؟ چه گناهی دارید ؟ خدا همه چیز به شما داده، همین که شب بلند می شوید خود یک توفیق است "
آن وقت مصطفی گریه اش هق هق می شد و میگفت : " آیا به خاطر این توفیق که خدا داده اورا شکر نکنم ؟


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 



شب جمعه بود بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل چراغارو خاموش کردند مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما
عطر بزن ...ثواب داره
اخه الان وقتشه؟
بزن اخوی ..بو بد میدی .
#امام_زمان نمیاد تو مجلسمونا
بزن به صورتت کلی هم ثواب داره
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند
صورت همه سیاه بود
تو عطر جوهر ریخته بود...
بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند قبل جشن پتو حرفی گفت به این مضمون:
این رو ســـــیاهی بـــا یه شســـــتشو راحــــت میره،
حواســـــمون باشــــه مقابل خــــدا رو سیاه نباشیم


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

رو به شلمچه کرد
و گفت :
" بیا ! این عروسکم
حالا بابام رو پس میدی ؟ 


* * * * * * * * * * * * * * * * * *  * * 

از جبهه که برمیگشت میرفت و کارمیکرد .
کارش حفره چاه برای مردم بود دستمزدش را هم میداد به همسرش ؛
بهش گفته بود :
"وقتی من جبهه هستم خرج کن تا محتاج کسی نباشی "
وقتی شهید شد آدمای غریبه زیادی میومدند خونمون من اونارو نمیشناختم میگفتند پسرت شبها میومده خونه ما و بهمون کمک میکرده ,مشکلاتمون رو حل میکرده ,مایحتاج زندگیمون رو تامین میکرده
طوری رفتار کرده بود که منم نفهمیده بودم مثل مولاش #علی_علیه_السلام بود
شهید سرمستی 


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 



چند ماهی از جنگ گذشته بود و صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلویزیون عراق دریک مصاحبه مطبوعاتی گفت:
به هر جوجه کلاغ " خلبان " ایرانی که بتواند به پنجاه مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد.
تنها صد و پنجاه دقیقه پس از این مصاحبه ، دلیر مردان ایرانی خلبان عباس دوران ، خلبان کیومرث حیدریان و خلبان علیرضا یاسینی نیروگاه بصره را با فرماندهی شهید عباس دوران بمباران کردند.
با این عملیات پاسخ گستاخی صدام داده شد و خود او را تحقیر کردند.
غروب همان روز همان خبرنگار بی بی سی اعلام کرد : هنوز فرصتی پیش نیامده که من از صدام حسین سئوال کنم که چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهند داد.


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



داد زدم :
" بشین .. ! دید داره ، اگه ببینن میزننت "
گفت :
" نترس نمی زنن ..
اولا من اینجا شهید نمیشم
دوما تیر میخوره به پیشونی ام و می افتم به سجده ، اون وقت یا حسین ' علیه السلام ' میگم و شهید میشم .. "
پنجاه روز بعد پیکر مطهرش رو دیدم ..
تیر خورده بود توی پیشونی اش و در حال سجده شهید شده بود ..
یا حسین اش هم لابد گفته بود ..



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 


28 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ، ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻧﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ .
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻇﻬﺮﯼ ﺳﻮﺯﺍﻥ
ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﯾﺦ ﻣﯽ ﺷﮑﺴﺖ ، ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻤﭙﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ او جانباز شد .
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﺑﻪ ﺣﺮﻡ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ
ﺑﺮﻭﺩ ، ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻨﺪ .
ﺍﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ 70 ﺩﺭ ﺻﺪ ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ داده ﻭ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ، ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ .
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :‏
" ﻫﺮﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻭﺣﺸﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ، ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭘﻮﺗﯿﻦﻫﺎ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ
ﺭﺯﻣﺶ ﭼﺸﻢ ﻣﯽﺩﻭﺯﺩ .‏ "
ﺣﺎﺝ ﺭﺟﺐ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ،ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ،ﺍﻭ 28 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﯿﻢ .
ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ، ﺷﺎﯾﺪ ﺣﺎﺝ ﺭﺟﺐ ﻣﺤﻤﺪﺯﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﺷﺐﻫﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺧﯿﺲ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ



 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می شود ، بی تاب می شود ؟
گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود .
پرسیدند :
" حالا شما چه میکنید .. ؟ "
به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت :
" مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد .. 
شهید مصطفی احمدی روشن 



* * * * * * * * * * * * * * * * 


عراق پاتک شدیدی زد تا جزایر مجنون رو پس بگیره
شهید بابایی توی اون عملیات شیمیایی شد
سرش پر شده بود از تاولهای ریز و درشت
سرش می خارید و با خاراندن زیاد ، تاولها ترکیده بود
بنده خدا خیلی اذیت شده بود
بهش گفتم برو بیمارستان دوا و درمان کن
می گفت اگه برم بستری ام می کنن و از کارم جا می مونم ... ... چند روز بعد بیرون جزیره یه برکه آب پر از نیزار دیدیم
عباس لحظه ای ایستاد و به جریان آب دقت کرد
بعد با حالت خاصی بهم گفت:
حسن! می دونی این آب ، کدوم آبه؟
با تعجب گفتم: یعنی چی؟ خب این آب هم مث بقیه آبها ، فرقش چیه؟
گفت: اگه دقت کنی می بینی این آب ، انشعابی از آب فراته
آبی که امام حسین و حضرت عباس ع تو کربلا دستشون رو باهاش شستشو دادن
عباس معتقد بود اگه سرش رو با اون آب بشوید ، تاول های سرش خوب میشه
اتفاقا سرش رو شست و شفا گرفت
چند روز بعد تمام تاول ها خوب شد و اثری ازشون نموند... ..
شهید عباس بابایی 


* * * * * * * * * * * * * * * * * * 



قبل از مراسم عقد علی آقا نگاهی به من کرد و گفت :
" شنیدم که عروس هر چی بخواد اجابتش حتمی است "
گفتم :
" چه آرزویی داری .. ؟ "
در حالی که چشمان مهربانش را به زمین دوخته بود گفت :
" اگر علاقه ای به من دارید و به خوشبختی من می اندیشید ، لطف کنید از خدا برایم آرزوی شهادت کنید "
از این جمله تنم لرزید چنین آرزویی برای یک عروس در استثنایی ترین روز زندگی اش بی نهایت سخت بود ، سعی کردم طفره برم اما علی آقا قسم داد که این دعا را در این روز در حقش بکنم .
وقتی خطبه جاری شد هم برای خودم و هم برای علی طلب شهادت کردم ، و بلافاصله با چشمانی پر از اشک ، نگاهم را به علی دوختم .
آثار خوشحالی در چهره اش پیدا بود .. !
مراسم ازدواج ما در حضور آیت ا... مدنی و جمعی از برادران پاسدار برگزار شد .
نمی دانم این چه رازی بود که همه پاسداران این مراسم و داماد و آیت ا... مدنی همه به فیض شهادت رسیدند !
شهید علی تجلایی


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


اول حسن خودش را معرفی كرد و بعد مسائل كلی مطــــرح شد و
ایشان تمــــام تاكیدشان روی مسائل اخــــــلاقی بود.
یادم نمیرود؛قبل از اینكه وارد جلسه شوم؛ وضــــو گرفتم و دو ركعت نـــماز خواندم.
گفتم:
خدایا خودت از نیــــت من باخبری
هر طور خودت صــلاح می دانی این كار را به سرانجام برسان!
بعدها در دست نوشته های او هم خواندم كه نوشته بود:
برای جلسه خاستــــگاری با وضــــو وارد شدم و تمــــام كارها را به خــــــــدا سپردم.
شهید حسن باقری


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

دو تا از بچه‌های گردان، غولی را همراه خودشان آورده بودند و‌ های های می‌خندیدند.
گفتم: 'این کیه؟'
گفتند: 'عراقی'
گفتم: 'چطوری اسیرش کردید؟ '
می‌خندیدند .. !
گفتند: 'از شب عملیات پنهان شده بود ..! تشنگی فشار آورده ، با لباس بسیجی‌ها
آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بود، پول داده بود! '
اینطوری لو رفته بود.
بچه ها هنوز میخندیدند ..


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * 


پرسید :
"ناهار چی داریم مادر؟"
مادر گفت :
"باقالی پلو باماهی."
باخنده روکردبه مادروگفت :
"ماامروزاین ماهیها را میخوریم ویک روزی این ماهی ها مارا .. "
چندوقت بعد در عملیات والفجر ۸ درون اروندرود گم شد .. مادر تا آخر عمرلب به ماهی نزد .. ..


* * * ** * * * * * * * *؛** * * * * * * 

کار همیشگی ش بود. هر وقت دلش تنگ می شد دستمو می گرفت و با هم می رفتیم بهشت زهرا "سلام الله علیها "
اول می رفتیم قطعه اموات و چند دقیقه بین قبرها راه می رفتیم؛ بعد می رفتیم سر مزار شهدا.
می گفت : " این جا رو نیگا کن ، اصلا احساس می کنی که این شهدا مرده ان ؟ این جا همون حسی رو داری که تو قطعه ی اموات داری ؟ "
بالا سر مزار بعضی از شهدا می ایستاد و سنشون رو حساب می کرد.
می گفت : " اینایی که می بینی ، همه نوزده ، بیست ساله بودن. ماها رسیدیم به سی سال. خیلی دیر شده ؛ اصلا تو کتم نمی ره که بخوان ما رو قطعه مرده ها دفن کنن ".
از سوز صداش معلوم بود که مدت هاست حسرت شهادت رو به دل داره


* * * * * * * * * * * * *  * * * * * 


در لشــگـــر 27 محمـــد رســـول اللــه ' ص '
بـــرادری بـــود کـــه عـــادت داشـــت #پیشـــانی شهـــدا را ببـــوســد !
وقـتــی خــودش شهیــد شــد بچـــه هــا تصمیــم گرفتنـــد بـــه تلافــیِ
آن همــه محبـت ، پیشـــانی او را غـــرقِ بــوســه کننـــد .
پارچـــه را کـــه کنـــار زدنـــد ، جنـــازه ی بـــی ســـر او دل همـــه شان
را آتـــش زد .
شهیـــد ' حـــاج محمد ابراهیـــم همــت 







نوع مطلب :
برچسب ها : نسیم ظهور، دفاع مقدس، هفته دفاع مقدس، جبهه، راه شهدا، تاظهور، شهادت،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :