تبلیغات
نسیم ظهور - تنبیه و ارشاد مردی گمراه و بی ادب
 
نسیم ظهور
مذهبی واجتماعی ، مهدویت و انتظار
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
چهارشنبه 12 مهر 1396 :: نویسنده :


مرحوم «مقرم»، در کتاب «العباس» علیه‌السلام می‌نویسد:
علامه‌ی با ورع، «شیخ حسن دخیل»، جریانی را که خودش در حرم مبارک حضرت عباس علیه‌السلام دیده بود، برایم نقل کرد و گفت:
من، در اواخر ایالت دولت عثمانی در عراق، در فصل تابستان، در غیر ایام زیارتی مخصوص حضرت امام حسین علیه‌السلام، به زیارت حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام، مشرف شدم.
موقعی که از زیارت امام حسین علیه‌السلام فراغت یافتم، نزدیک ظهر بود که متوجه زیارت حضرت عباس علیه‌السلام شدم، بعد از تشرف، احدی را به جهت گرمی هوا، در میان صحن و حرم مطهر آن حضرت ندیدم، مگر مردی از خدام را که تقریبا مدت شصت (60) سال، از عمرش گذشته بود، و گویا مراقب حرم شریف بود.
وقتی که نماز ظهر و عصر را به جای آوردم، بالای سر مبارک حضرت أباالفضل علیه‌السلام نشستم، و درباره‌ی این ابهت و عظمتی که آن حضرت را از یک چنین قربانی شدن، نصیب شده است، فکر می‌کردم.
در آن زمانی که فکر می‌کردم، ناگاه، با یک زنی مواجه شدم که از فرق سر، تا قدم، محجوب و مستور بود، و به دنبال وی، یک پسری بود که تخمینا، در
[صفحه 148] 
سن شانزده (16) سالگی بود، و دارای قیافه‌ای مانند کردها، و بسیار خوبروی و خوش صورت بود. آن زن، دور قبر مبارک حضرت عباس علیه‌السلام، طواف نمود، و آن پسر از وی پیروی نمود.
پس از ورود ایشان، مردی داخل حرم مطهر شد که بلند قامت، سفید پوست، مایل به سرخی، دارای ریش زرد رنگ، که تک تک موی سفید داشت، نیک منظر، دارای قیافه و لباس کردی بود.
وی، پس از ورود به حرم مطهر، نه آن گونه که شیعه‌ها زیارت می‌کنند، زیارت کرد، و نه آن گونه که سنی‌ها فقط فاتحه‌ای می‌خوانند، فاتحه‌ای خواند، بلکه پشت کرد به قبر مطهر حضرت عباس علیه‌السلام، و بنا کرد به شمشیر و خنجر و سپرهایی که در حرم آویزان بود، نگاه کردن، و کوچک‌ترین اعتنایی به عظمت صاحب قبر و حرم مطهر ننمود!!
من، از این اعمال و رفتاری که این مرد انجام داد، فوق العاده دچار تعجب و شگفت شدم!! و نتوانستم دریابم که او، به چه دین و مذهبی معتقد است، تنها چیزی را که دریافتم، این بود که او از بستگان و آشنایان آن زن و پسر بود.
ولی از وضع آن زن، در طوافی که تا بالای سر مطهر انجام داد، پی بردم که از گمراهی آن مرد و صبر حضرت اباالفضل علیه‌السلام، در برابر او، شگفت زده است!
ناگهان، دیدم که آن مرد بلند قامت، از زمین بلند و برکنده شد، و بر شبکه‌های ضریح زده شد، ولی ندیدم که چه کسی وی را از زمین برکند، و بر شبکه‌های ضریح مطهر زد؟!
او، شروع کرد مانند سگ پارس کردن، و در اطراف ضریح مقدس، دور می‌زد و جست و خیز می‌کرد، به نحوی به ضریح مقدس جذب شده بود، که نه
[صفحه 149] 
به ضریح چسبیده بود، و نه از آن دور بود! انگشت دست‌هایش، دچار تشنج و انقباض، و صورتش سرخ شده بود، سپس رنگ او، کبود گردید!
او، دارای ساعتی بود که با زنجیری از نقره، آن را به گردنش آویزان کرده بود، هر وقت که او می‌پرید، آن ساعت به ضریح می‌خورد، تا آن که آن ساعت شکست!
او، یک طرف دستش را از داخل عبایش بیرون آورده بود، و عبا آزاد بود. در این جست و خیز، آن طرف عبا، به زمین نیفتاد، ولی طرف دیگر که آزاد نبود، به زمین افتاد، و در آن جست و خیز، پاره شد.
وقتی آن زن، این کرامت و تنبیه را از حضرت ابوالفضل علیه‌السلام دید، پسر خود را گرفت، و پشت خود را به دیوار چسباند، و با این سخن، به حضرت عباس علیه‌السلام، متوسل شد:
«أبا الفضل! دخیلک أنا و ولدی»!
یعنی: «ای اباالفضل علیه‌السلام، من و پسرم، به تو، پناهنده شده‌ایم»!
من، از مشاهده‌ی این حال، دچار وحشت شدم، ایستاده بودم، نمی‌توانستم، چه کاری را انجام بدهم؟! و آن مرد، شخصی قوی بود، کسی هم در حرم نبود که او را بگیرد، او، دو مرتبه‌ی دیگر، در حالی که جست و خیز، و مانند سگ، پارس می‌کرد، اطراف قبر مطهر، دور زد.
من، ناگهان دیدم، آن سید خادم که نزد درب او روضه‌ی مبارکه ایستاده بود، داخل حرم شد، و آن وضع را دید، برگشت.
من، شنیدم، یکی از سادات را که از خدام حرم و نامش «جعفر» بود، صدا می‌زد.
[صفحه 150] 
آن‌گاه، آنها دو نفری، وارد حرم شدند، و آن سید، به «جعفر» گفت: «آن طرف این طناب را بگیر»!
طناب، حدود یک متر و نیم طول داشت. ایشان، هم چنان دو طرف آن طناب را در دست داشتند، تا این که آن مرد، نزدیک آنان رسید، آنان، آن طناب را به گردن او انداختند، و آن را به دور گردنش پیچیدند، آن مرد، به ناچار متوقف گردید، ولی مانند سگ، پارس می‌کرد!
سپس، آنها، او را از حرم مطهر حضرت عباس علیه‌السلام، خارج نمودند، و به آن زن گفتند: «تو، نیز با ما، به سوی حرم شریف امام حسین علیه‌السلام بیا»!
وقتی که آنان از حرم مطهر خارج شدند، من هم با ایشان، خارج شدم، و احدی، در میان صحن مبارک حضرت عباس علیه‌السلام نبود.
زمانی که ما، وارد بازار بین الحرمین شدیم، مردم، یکی یکی و دو تا دو تا، به دنبال ما آمدند، تا این که جمعیت فراوانی، در اطراف ما جمع شدند. آن جمعیت، به این خاطر به ما پیوستند، که آن مرد، فوق العاده مضطرب بود، و مثل سگ، پارس می‌کرد.
سپس آنان، او را وارد حرم مقدس امام حسین علیه‌السلام نمودند، و به شبکه‌های قبر مطهر علی اکبر علیه‌السلام بستند. حالت بحرانی و ناراحتی وی، به حالت طبیعی مبدل گردید و خوابش برد، در حالی که شدیدا عرق کرده بود.
بیشتر از یک ربع ساعت نگذشته بود که او، با حالت ترس، بیدار شد، و می‌گفت:
«أشهد أن لا إله إلا الله، و أشهد أن محمدا رسول الله، و أن أمیرالمؤمنین علی بن أبی‌طالب، خلیفة رسول الله، بلافصل».
[صفحه 151] 
یعنی: «من، شهادت و گواهی می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست، و نیز گواهی می‌دهم که حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، پیامبر خدا، و امیرمؤمنان، امام علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام جانشین، بدون واسطه و مستقیم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم، است».
و من، شهادت می‌دهم که امام حسن علیه‌السلام، پس از امیرمؤمنان علیه‌السلام، خلیفه‌ی او، و پس از امام حسن علیه‌السلام، امام حسین علیه‌السلام، سپس امام علی بن الحسین علیه‌السلام...».
آن مرد، امامان علیهم‌السلام را، یکی پس از دیگری، نام برد، تا به حضرت حجة بن الحسن، امام مهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف» رسید.
وقتی از آن مرد، راجع به این موضوع، سؤال شد، او گفت: «من، الآن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم که به من فرمود، به این دوازده نفر اعتراف کن، و نام ایشان را برای من، شماره کن، اگر این اعتراف را ننمایی، الآن عباس علیه‌السلام تو را هلاک خواهد کرد. آن‌گاه من، به حقانیت آنان شهادت می‌دهم، و از دیگران، برائت و بیزاری می‌جویم».
سپس، درباره‌ی آنچه که در حرم حضرت عباس علیه‌السلام دیده بودم، از وی سؤال شد.
او گفت: «در آن وقتی که من در حرم مطهر حضرت اباالفضل علیه‌السلام بودم، ناگهان دیدم، مردی بلند قامت مرا گرفت، و به من گفت: ای سگ! تو هنوز در حالت گمراهی هستی»؟
سپس، مرا به قبر زد، و پیوسته با عصا به پشت من می‌زد، و من از او فرار می‌کردم.
سپس، از آن زن جریان آن مرد را پرسیدند.
[صفحه 152] 
او، در جواب گفت: «من شیعه، و از اهل بغداد هستم، و این مرد، سنی و از اهل سلیمانیه می‌باشد، و ساکن بغداد است. او، متدین به مذهب خود می‌باشد، و أهل فسق و معصیت نیست، صفات و خصال نیکو را دوست می‌دارد، و از صفات ناپسند برکنار است، و تاجر توتون می‌باشد.
من، دارای دو برادر هستم که شغل ایشان، توتون فروشی می‌باشد، و با این مرد، معامله و تجارت می‌کردند، پس از مدتی، این مرد، مبلغ دویست (200) لیره‌ی عثمانی، از آنان طلبکار شد.
برادران من، تصمیم گرفتند که خانه‌ی خود را بفروشند، و از بغداد مهاجرت نمایند، روی این جهت، یک روز، موقع ظهر، او را به خانه‌ی خود طلبیدند، و او را از تصمیم خود، آگاه کردند، و به او گفتند: «ما طلبکاری، غیر از تو نداریم».
در این موقع بود که شهامت و مردانگی عجیبی، از این مرد، بروز کرد، و آن این بود که سندهایی که طلبکاری او را اثبات می‌نمود، و همراه داشت، همه را بیرون آورد، و آنها را پاره کرد، سپس پاره شده‌ی آنها را آتش زد، و به برادران من گفت: «هرگاه، نیازی داشته باشید، من به شما، کمک می‌کنم».
برادران من، از کثرت خوشحالی، برخاستند و تصمیم گرفتند که جوانمردی او را فورا جبران و تلافی نمایند، و لذا درباره‌ی ازدواج او با من، با او و خود من، مشورت نمودند، من هم پذیرفتم، به این خاطر که او جوانمرد و متدین به مذهب خودش دیدم، او از کارهای ناشایست دوری می‌کرد، و به طور مکرر، از برادرانم درخواست کرده بود که آنها، زنی شایسته را به او معرفی نمایند، تا او، از وی خواستگاری نماید.
وقتی که برادرانم، او را در جریان رضایت من، به ازدواج با وی گذاشتند،
[صفحه 153] 
فوق العاده خوشحال شد، و از رسیدن به آرزویش، آرامش خاطر پیدا کرد، آن‌گاه مرا به عقد او درآوردند.
موقعی که ما، با هم زندگی مشترک خود را شروع کردیم، من از وی خواستم که مرا به زیارت کاظمین علیهماالسلام ببرد، زیرا مدتی که شوهر نداشتم، به زیارت کاظمین علیهماالسلام، مشرف نشده بودم.
ولی این مرد، خواسته‌ی مرا نپذیرفت، و گفت: «این‌ها، همه خرافات است»!!!
وقتی حاملگی من ظاهر گردید، از او تقاضا کردم، «تو نذر کن که اگر این حمل، پسر باشد، مرا به زیارت ببری».
او، این درخواست مرا پذیرفت.
وقتی که آن پسر به دنیا آمد، من، از او، خواهش کردم که: «بیا و نذر خود را ادا کن»!
او گفت: «تا پسرم بالغ نشود، من این نذر را ادا نخواهم کرد»!
به همین دلیل، من مأیوس و ناامید شدم.
موقعی که پسرم، به سن پانزده (15) سالگی رسید، از من خواست که برای او، زن بگیرم.
ولی، من به او گفتم: «تا نذر (پدرت)، ادا نشود، من این کار را انجام نمی‌دهم».
پس از این ماجرا بود که این مرد، به طور اجبار و اکراه، این نذر را ادا نمود.
من، پس از تشرف به زیارت کاظمین علیهماالسلام، از آن دو بزرگوار (یعنی امام
[صفحه 154] 
کاظم علیه‌السلام و امام جواد علیه‌السلام) تقاضا کردم، که ایشان، نظر مرحمتی بفرمایند، شاید شوهرم، به امامت آن دو بزرگوار معتقد شود. ولی من، نتیجه نگرفتم. بلکه مسخره و استهزایی که شوهرم درباره‌ی کاظمین علیهماالسلام می‌کرد، مرا رنج می‌داد!
من، پس از زیارت کاظمین علیهماالسلام، به همراه شوهرم و پسرم، متوجه، عسکریین علیهماالسلام (در شهر سامرا) شدیم، من به آن دو بزرگوار نیز متوسل شدم، ولی باز نتیجه نگرفتم، و این مرد، بیش از پیش، شروع به مسخره و استهزاء نمود.
هنگامی که ما، به کربلا مشرف شدیم، من گفتم: «ما، زیارت حضرت عباس علیه‌السلام را مقدم می‌داریم، اگر از آن حضرت، با اینکه «اباالفضل»، و «باب‌الحوایج» است، کشف و کرامتی به ظهور نرسید، دیگر من، به زیارت برادرش امام حسین علیه السلام، و پدرش امیرمؤمنان امام علی علیه‌السلام، نخواهم رفت، و به بغداد، مراجعت خواهم کرد»!
پس از این ماجراها بود که، من، داستان شوهر خود را برای حضرت قمر بنی‌هاشم علیه‌السلام شرح دادم که: «او، امامان علیهم‌السلام را مسخره می‌کند، و اگر شما، به دادم نرسید، من، دیگر به زیارت برادر و پدر شما، نخواهم رفت»
سپس، آن بزرگوار، به دادم رسید، و این کشف و کرامت را از خود، ظاهر ساخت. [95] .
[صفحه 155] 





نوع مطلب :
برچسب ها : محرم۹۶، نسیم ظهور، حضرت ابوالفضل علیه السلام،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :