درباره

آخرین نوشته ها

  • داستانی از خدمت به دین و اهل بیت
  • وصیت و توصیه شهدا
  • قسمت اول رمان برات میمیرم
  • داستانهایی از بدترین گناه
  • ایوب پیامبر که بود؟ + فیلم
  • در بهار آزادی جای حججی ها خالی
  • پاسخ رهبر معظم انقلاب به پیام سردار رشید اسلام
  • واکنش کاربران به پیام حاج قاسم سلیمانی به رهبر انقلاب
  • پیام مدیر سایت :
  • آیا نمی رسد به حضورت صدای ما؟
  • عواقب دنیوی و اخروی گناه زنا
  • هجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه چگونه اتفاق افتاد؟
  • غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
  • بازدید سرزده رهبر انقلاب از مناطق زلزله زده
  • مهدویت در کلام امام رضا علیه السلام
  • السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
  • داستانهایی از امام رضا علیه السلام
  • داستانهای شگفت از امام حسن مجتبی (علیه السلام)
  • تنها دو قدم تا رضایت امام زمان (عج)
  • ریشه نابسامانی های مسلمانان در بیان پیامبر اکرم (ص)
  • چگونه زمینه ساز ظهور باشیم ؟
  • قساوت قلب و خشک شدن اشک چشم
  • خانمی که امام زمان(عج) به دیدن او آمد
  • ما برای ظهور چه قدمی برداشته ایم ؟
  • آیا امام زمان از مشکلات ما خبر دارد؟
  • شهیدی که پس از شهادت کتاب خاطرات خود را نوشت
  • توقعات امام عصر (عج) از شیعیان
  • طریقه خواندن نماز آیات
  • واکنش ها به زمین لرزه ای مرگبار
  • عصر زلزله های ویرانگر
  • لیست آخرین مطالب
  • جستجو

    نسیم ظهور
    كد لوگوی ما

    نظر سنجی

    ایجاد کدام مورد را برای سایت نسیم ظهور ضروری میدانید ؟






    امکانات

    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :


    قالب وبلاگ

    آقاى حاج قوام واعظ فرمود: شخصى براى انجام فریضه ى حج به مکه مى رفت. در مسیر راه به نجف رسید. همیان پولى داشت که مى خواست نزد کسى به امانت بگذارد. به دکان عطارى رسید که مسأله مى گفت و عده اى به سخنان او گوش مى دادند. با خود گفت: این مرد خوبى است، بهتر است پولم را نزد او بگذارم. همیان را نزد او امانت گذاشت. بعد از مراجعت از مکه، همیان پولش را از او خواست، ولى عطار انکار کرد و گفت: چیزى به من ندادى. بیچاره چون شاهدى نداشت چاره اى ندید جز این که به امیرالمؤمنین علیه السلام شکایت کند. گفت: به حرم رفته و گریه کردم. حضرت در حالت بیهوشى به من فرمود: برو و پولت را از حاج سید على بگیر. با خودم گفتم: آقاى حاج سید على مرجع تقلید است، من که پول را به او ندادم، این حرف چه معنایى دارد؟ روز بعد متوسل شدم، باز در حالت بیهوشى، همان جمله را به من فرمود. باز تعجب کردم. روز سوم مشرف شده و به شدت گریستم، فرمود: مطلب همان است که گفتم، برو پولت را از حاج سید على بگیر. به ناچار خدمت ایشان رفتم و داستان را گفتم. فرمود: بلى پولت نزد من است، فردا بیا مسجد و پولت را بگیر. به دستور ایشان، در شهر اعلان کردند که همه ى مردم به مسجد بیایند. سپس ایشان در جمع مردم به منبر رفته، فرمود: همه ساله براى خرید اجناس به بغداد مى رفتم. در سفرى از دکان یک یهودى، مقدارى پارچه خریدم و یک فِلِسْ (تقریبا معادل یک شاهى ایران) بدهکار شدم، سال بعد که رفتم، دیدم دکانش بسته است. مردم گفتند: یهودى مرده است. من بدهى خود را داخل دکان انداخته به نجف برگشتم. شب در خواب دیدم، بازارِ محشر است و هنگامى که به وسط پل صراط رسیدم، دیدم کوهى از آتش، از جهنم بیرون آمد. نگاه کردم دیدم همان یهودى است. گفت: یک فِلِسَمْ را بده. گفتم در دکانت انداختم. گفت: باید به ورثه ى من داده باشى، به آنان نرسیده است. گفتم: این جا که پولى ندارم. گفت: گناهان مرا قبول کن. گفتم: اگر گناهان تو را بپذیرم، جهنمى مى شوم. گفت: من هم نمى گذارم قدم از قدم بردارى. گفتم: یهودى رهایم کن و مرا اذیت نکن. گفت: محال است که بگذارم حرکت کنى، مگر این که بگذارى بدنم را به تنت بزنم تا قدرى خنک شود. گفتم: اگر بدنت را به من بزنى، مى سوزم. گفت: چاره اى نیست. گفتم: یهودى! مرا رها کن، هلاک مى شوم. گفت: امکان ندارد، مگر آن که دستم را به سینه ات بزنم تا مقدارى خنک شوم. گفتم: طاقت ندارم. گفت: پس بگذار سر انگشتم را به سینه ات بزنم. چون دیدم رهایم نمى کند، به ناچار موافقت کردم. انگشتش را به سینه ام زد و من از شدت سوزش، نعره زده و از خواب بیدار شدم. همسایه ها از صداى ناله ام بیدار شدند و سینه ى من در اثر حرارت انگشت یهودى زخم شد. در این هنگام، آقاى حاج سید على بالاى منبر، سینه ى خود را به مردم نشان داد و فرمود: اى مردم هفت سال از این جریان گذشته است، ولى هنوز سینه ام زخم است! وقتى سخن به این جا رسید، عطار برخاست و رفت و همیان پول را آورد و به آقاى حاج سید على داد و ایشان هم به من برگرداند.

     

    نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396 ساعت 03:00 بعد از ظهر توسط :  | دسته :
  •    [ نظرات ]