درباره

آخرین نوشته ها

  • داستانی از خدمت به دین و اهل بیت
  • وصیت و توصیه شهدا
  • قسمت اول رمان برات میمیرم
  • داستانهایی از بدترین گناه
  • ایوب پیامبر که بود؟ + فیلم
  • در بهار آزادی جای حججی ها خالی
  • پاسخ رهبر معظم انقلاب به پیام سردار رشید اسلام
  • واکنش کاربران به پیام حاج قاسم سلیمانی به رهبر انقلاب
  • پیام مدیر سایت :
  • آیا نمی رسد به حضورت صدای ما؟
  • عواقب دنیوی و اخروی گناه زنا
  • هجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه چگونه اتفاق افتاد؟
  • غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
  • بازدید سرزده رهبر انقلاب از مناطق زلزله زده
  • مهدویت در کلام امام رضا علیه السلام
  • السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
  • داستانهایی از امام رضا علیه السلام
  • داستانهای شگفت از امام حسن مجتبی (علیه السلام)
  • تنها دو قدم تا رضایت امام زمان (عج)
  • ریشه نابسامانی های مسلمانان در بیان پیامبر اکرم (ص)
  • چگونه زمینه ساز ظهور باشیم ؟
  • قساوت قلب و خشک شدن اشک چشم
  • خانمی که امام زمان(عج) به دیدن او آمد
  • ما برای ظهور چه قدمی برداشته ایم ؟
  • آیا امام زمان از مشکلات ما خبر دارد؟
  • شهیدی که پس از شهادت کتاب خاطرات خود را نوشت
  • توقعات امام عصر (عج) از شیعیان
  • طریقه خواندن نماز آیات
  • واکنش ها به زمین لرزه ای مرگبار
  • عصر زلزله های ویرانگر
  • لیست آخرین مطالب
  • جستجو

    نسیم ظهور
    كد لوگوی ما

    نظر سنجی

    ایجاد کدام مورد را برای سایت نسیم ظهور ضروری میدانید ؟






    امکانات

    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :


    قالب وبلاگ

    یہ شب صادق آهنگران اومده بود لشکر برای روضـــہ خوانے.
    به روضہ اسرای کـــربلا کہ رسید،
    سیـــــد دست منو گرفت کشید کنار.
    شــــروع کرد از روضہ های کربلا و شام گـــفتن.
    روضہ ای شده بود برای خودش..
    بہ اینجا رسید کہ یکی از اطرافیان یــــزید جســــارت کرد و گفت؛
    "...من سکیـــــنہ را از شما خریـــــداری می کنم..." دیگه نتونست حـــــرف بزنہ،
    سرش رو زد بہ دیوار و شروع کرد بہ هـــــای های گــــــریہ کردن...
    شهید سید جواد حسینے



    یه آرزو داشت که همیشه به زبون مےآورد.
    مےگفت"میخام روز عاشورای امام حسین ع عاشورایے بشم"
    روز عاشورا،داشت جعبه های مهمات رو جا به جا مےکرد،که صدای انفجار بلند شد!
    وقتی گرد و غبار خوابید،
    دیدم سرش از بدنش جدا شده؛
    سر جدا،پیکر جدا...
    شهید محمد تکلو



    بچہ محــل بودیم .
    حالا هم توی خیبـــر شده بودیم همرزم.
    صبح عملیـــات دیدمش؛
    شده بود غــرق خــــــــون،
    دوتا دستاش قطــــع شده بود...
    همہ بدنش پر بود از تیــــر و ترکش.
    وصیـــت نامہ اش توی جیبش بود.
    همون اول وصیت نامہ
    نوشـــــتہ بود؛
    "خدایا دوسـت دارم همون طور کہ اسمم رو گذاشتند ابوالفـــــضل،
    مثل حضرت ابوالفضل 'ع' شهــــــید شم"
    دوتا دستاش قطــــــع شده بود...
    شهید ابوالفضل شفیعے



    نشستم جلوش و زل زدم توی چشماش
    گفتم :
    " آقا معلم ! برا همسرتون درسی ، بحثی نداری .. ؟ "
    گفت :
    " حالا دیگه خونه هم شده مدرسه .. ؟ "
    گفتم :
    " استاد استاده ، چه توی خونه ، چه توی مدرسه .. ! "
    گفت :
    "هر وقت خواستی نذری کنی ، ده تا نماز شب نذر کن .. سحر خیز باش و از الان بچه ها رو عادت بده به سحر خیزی و نماز شب .. "
    شهید کلاهدوزان 




    اومده بود مرخصی بگیره ، یه نگاهی بهش کرد ، گفت : " میخوای بری ازدواج کنی ؟ "
    گفت :
    " بله میخوام برم خواستگاری "
    - خب بیا خواهر منو بگیر !
    گفت :
    " جدی میگی آقا مهدی " - به خانوادت بگو برن ببینن اگر پسندیدن بیا مرخصی بگیر برو !
    اون بنده خدا هم خوشحال دویده بود مخابرات تماس گرفته بود !
    به خانوادش گفته بود :
    " فرمانده ی لشکرمون گفته بیا خواهر منو بگیر ، زود برید خواستگاریش خبرشو به من بدید ! بچه های مخابرات مرده بودن از خنده!
    پرسیده بود :
    " چرا میخندید؟ خودش گفت بیا خواستگاری خواهر من ! "
    گفته بودن :
    " بنده خدا آقا مهدی سه تا خواهر داره، دوتاشون ازدواج کردن ، یکیشونم یکی دوماهشه !! "
    شهید مهدی زین الدین




    چند روز بعد از عملــــیات یکے را دیدم کاغذ و خودکار گرفتہ بود توی دستش،
    هر جا مےرفت همـــراه خودش مےبرد.
    از یکے پرسیدم ؛
    "چشہ این بچہ؟"
    گفت:
    آر پی جی زن بوده ،توی عملیات انقــــدر زده که دیگــــــہ نمےشنوه ،
    باید براش بنویســــــن.




    آمده بود مرخـــــصے.
    داشتیم درباره ی منطقه حــرف مےزدیم.
    لابه لای صحــــبت گفتم:
    کاش مےشد من همـــراهت به جبهه بیایم !
    گفــــت؛
    "هیچ مےدانی ســــیاهے چادر تو از سرخے خـــــون من کوبنده تر است؟!"
    همین ک حــجابت را رعایت کنے،
    مبـــــارزه ات را انجام داده ای...
    شهید محمدرضا نظافت



    آخــــــرین باری که می رفت جــــــبهه بدرقه اش کردم
    وقت رفتن خواستم صــــورتش را ببوسم ، که یکی صداش کرد ســـــرش رو برگردوند سمت صدا ، نا خود آگاه به جای صورتش ، پشت گـــــردنش رو بوسیدم
    پیکرش رو که آوردند رفتم بالای سرش ..
    دیدم تـــــرکش خورده به گردنش
    درست همون جایی که بوســــــیده بودم ..
    مادرش تعریف میکرد ..
    شهید مصطفی پیش قدم 
    نوشته شده در شنبه 29 مهر 1396 ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط :  | دسته :
  •    [ نظرات ]