درباره

آخرین نوشته ها

  • داستانی از خدمت به دین و اهل بیت
  • وصیت و توصیه شهدا
  • قسمت اول رمان برات میمیرم
  • داستانهایی از بدترین گناه
  • ایوب پیامبر که بود؟ + فیلم
  • در بهار آزادی جای حججی ها خالی
  • پاسخ رهبر معظم انقلاب به پیام سردار رشید اسلام
  • واکنش کاربران به پیام حاج قاسم سلیمانی به رهبر انقلاب
  • پیام مدیر سایت :
  • آیا نمی رسد به حضورت صدای ما؟
  • عواقب دنیوی و اخروی گناه زنا
  • هجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه چگونه اتفاق افتاد؟
  • غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
  • بازدید سرزده رهبر انقلاب از مناطق زلزله زده
  • مهدویت در کلام امام رضا علیه السلام
  • السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
  • داستانهایی از امام رضا علیه السلام
  • داستانهای شگفت از امام حسن مجتبی (علیه السلام)
  • تنها دو قدم تا رضایت امام زمان (عج)
  • ریشه نابسامانی های مسلمانان در بیان پیامبر اکرم (ص)
  • چگونه زمینه ساز ظهور باشیم ؟
  • قساوت قلب و خشک شدن اشک چشم
  • خانمی که امام زمان(عج) به دیدن او آمد
  • ما برای ظهور چه قدمی برداشته ایم ؟
  • آیا امام زمان از مشکلات ما خبر دارد؟
  • شهیدی که پس از شهادت کتاب خاطرات خود را نوشت
  • توقعات امام عصر (عج) از شیعیان
  • طریقه خواندن نماز آیات
  • واکنش ها به زمین لرزه ای مرگبار
  • عصر زلزله های ویرانگر
  • لیست آخرین مطالب
  • جستجو

    نسیم ظهور
    كد لوگوی ما

    نظر سنجی

    ایجاد کدام مورد را برای سایت نسیم ظهور ضروری میدانید ؟






    امکانات

    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :


    قالب وبلاگ


    آپت الله اراکی (ره) فرمودند:

     شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.

     پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
    با لبخند گفت: خیر.
    سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
    گفت: نه
    با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟
    جواب داد: هدیه ی مولایم حسین (ع) است!
    گفتم چطور؟

     با اشک گفت:
    آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند، چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد. سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید. 

    ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند اینهمه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد.

    آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین (علیه السلام) آمد و فرمود:

    به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی. این هدیه ما در برزخ. باشد تا در قیامت جبران کنیم!

    همیشه برایم سوال بود که امیرکبیر که در کاشان به شهادت رسید چگونه با امکانات آن زمان مزارش در کربلاست.
    جواب، عشق به مولایش امام حسین (علیه السلام) بود.

     منبع: کتاب آخرین گفتار
         
    برچسب‌ها: امیرکبیر،
    نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 08:21 قبل از ظهر توسط :  | دسته :
  •    [ نظرات ]