درباره

آخرین نوشته ها

  • امام مهدی (عج) و مسجد الاقصی
  • تماشای این ویدئو به شدت توصیه میشود
  • از علامات ظهور فقط علامات حتمی مانده است
  • محرومیت از امام چرا ؟
  • بازی با آتش ترامپ در قلب فلسطین
  • مرگ تلخ یا شیرین
  • پیامبر مهربانی ﺻﻠﯽ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ، ﺩﺭ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺳﯿﺮﻩ
  • پیامبر اسلام (ص) و همسایه یهودی
  • قهر کردن مقدمه جهنمی شدن
  • تعریف پیامبر رحمت از آخرالزمان
  • قهر و آشتی ، مودت و مهربانی
  • توبه مرد شراب خوار
  • توبه لوطیها
  • داستان رباخواری
  • بعد از توبه چه کار کنیم و چه کار نکنیم؟
  • از ربا چه میدانید؟
  • نظرسنجی جدید
  • آخرین حکومت در عربستان قبل از ظهور امام زمان (عج)
  • کارد به استخوانم رسیده مولا جان
  • آیا زمان ظهور قیامت برپا میشود وهمگی زنده میشویم؟
  • خاطره ی دیدار سعد حریری با رهبر انقلاب
  • درس گرفتن از راهزن
  • آیا شما انسان خیر خواهی هستید ؟
  • سالروز ازدواج پیامبر (ص) و حضرت خدیجه (س)
  • اظهار عجز
  • در انتظار منجی
  • قسمت یازدهم رمان برات میمیرم
  • قسمت دهم رمان برات میمیرم
  • قسمت نهم رمان برات میمیرم
  • قسمت هشتم رمان برات میمیرم
  • لیست آخرین مطالب
  • جستجو

    نسیم ظهور
    كد لوگوی ما

    نظر سنجی

    کدام قسمت از مطالب ما را بیشتر می پسندید و مورد توجه شما واقع شده؟






    امکانات

    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :


    قالب وبلاگ



    ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺣﻀﺮﺕ ﺁﻳﺔ ﺍﻟﻠّﻪ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﺳﻴﺪ ﻋﺒﺪﺍﻟﺤﺴﻴﻦ ﺩﺳﺘﻐﻴﺐ ﺷﻴﺮﺍﺯﻯ ﺭﺿﻮﺍﻥ ﺍﻟﻠّﻪ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺩﺭ ﻛﺘﺎﺏ ﺷﺮﻳﻔﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ﺣﺎﺟﻰ ﻣﺆ ﻣﻨﻰ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﺭﺍﺩﺗﻤﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺣﺎﺝ ﺷﻴﺦ ﻣﺤﻤﺪ ﺗﻘﻰ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﺭﺿﻮﺍﻥ ﺍﻟﻠﻪ ﺗﻌﺎﻟﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺑﻮﺩ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﻟﻮﻃﻴﻬﺎﻯ ﻣﺤﻞ ﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻣﻰ ﮔﻴﺮﻧﺪ ﻭ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﺑﻴﺎﺋﻴﻢ . ﺣﺎﺟﻰ ﺍﺯ ﻳﻚ ﻃﺮﻑ ﻣﻰ ﺑﻴﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ ﺑﺎ ﻭﺳﺎﺋﻞ ﻟﻬﻮ ﻭ ﻟﻌﺐ ﻣﻰ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻓﺴﻖ ﻭ ﻓﺠﻮﺭ ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﺩ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﮔﻮﻳﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﻟﻮﻃﻴﻬﺎ ﻃﺮﻑ ﺷﻮﺩ ﻣﺮﺗﺒﺎ ﺑﺮﺍﻳﺶ ‍ ﻣﺰﺍﺣﻤﺖ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻧﺎﭼﺎﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺳﺮﺍﺳﻴﻤﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻳﺶ ﺭﺍ ﺫﻛﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ .

    ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﻓﻜﺮﻯ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﻰ ﻓﺮﻣﺎﻳﺪ : ﺍﺷﻜﺎﻟﻰ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﮕﻮ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﻰ ﺁﻳﻢ، ﺣﺎﺟﻰ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﻣﻬﻴﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺷﻴﺦ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﻟﻮﻃﻰ ﻫﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ، ﻟﻮﻃﻲ ﻫﺎ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﻳﺪﻧﺪ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺲ ﻧﺸﺴﺘﻪ . " ﻟﻮﻃﻰ ﺑﺎﺷﻰ " ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﺍﻻﻥ ﻋﻴﺶ ﻭ ﻟﻬﻮ ﻭ ﻟﻌﺐ ﺟﻠﻮﻯ ﺁﻗﺎ ﻧﻤﻰ ﺷﻮﺩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﻗﺎ ﻣﻮﻯ ﺩﻣﺎﻏﺶ ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﻭ ﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭﻯ ﻧﻤﻰ ﺷﻮﺩ ﻛﺮﺩ .
    ﺍﺟﻤﺎﻻ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩ ﺧﻴﺎﻝ ﻛﺮﺩ ﺣﺮﻓﻰ ﺑﺰﻧﺪ ﺗﺎ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﻗﻬﺮ ﻛﻨﺪ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺎﺷﻨﺪ . ﮔﻔﺖ : ﺟﻨﺎﺏ ﺁﻗﺎ ﻣﮕﺮ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺭﻭﺵ ‍ ﻣﺎ ﻟﻮﻃﻴﻬﺎ ﭼﻪ ﻋﻴﺒﻰ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ؟ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﭼﻪ ﺧﻮﺑﻰ ﺩﺭ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﻣﺪﺡ ﻛﻨﻴﻢ؟ . ﮔﻔﺖ ﻫﺰﺍﺭﻫﺎ ﻋﻴﺐ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻚ ﺷﻨﺎﺳﻴﻢ ﺍﮔﺮ ﻧﻤﻚ ﻛﺴﻰ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻧﻤﻰ ﻛﻨﻴﻢ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﻣﺎﻥ ﻳﺎﺩﻣﺎﻥ ﻧﻤﻰ ﺭﻭﺩ، ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺍﻳﻦ ﺻﻔﺖ ﺧﻮﺑﻰ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﻰ ﺑﻴﻨﻢ " . ﻟﻮﻃﻰ ﺑﺎﺷﻰ " ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﻫﺮﻛﺲ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺑﭙﺮﺱ ! ﺑﺒﻴﻨﻴﺪ ﻣﺎ ﻧﻤﻚ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻴﻢ . ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﮔﻮﺍﻫﻰ ﻣﻰ ﺩﻫﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﻚ ﺑﻪ ﺣﺮﺍﻣﻴﺪ ! ﺁﻳﺎ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﻯ ﺧﻮﺩ ﭼﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﺪ؟ ﺍﻯ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﻧﻤﻚ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﻮﺭﻯ ﻭ ﻧﻤﻜﺪﺍﻥ ﻣﻰ ﺷﻜﻨﻰ، ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭ ﺳﺮﻛﺸﻰ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﭘﻴﺮﻭﻯ ﺍﺯ ﻧﻔﺲ ﻭ ﻫﻮﻯ ﻛﺮﺩﻥ؟ ! ﻧﻤﻚ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﻧﻤﻚ ﺩﺍﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺷﻜﺴﺘﻦ ...
    ﺍﻳﻦ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﻛﻪ ﻋﻴﻦ ﻭﺍﻗﻊ ﻭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺛﺮ ﻛﺮﺩ، ﺳﺮ ﺧﺠﻠﺖ ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﻴﭻ ﺳﺨﻦ ﻧﮕﻔﺘﻨﺪ ﺳﻜﻮﺕ ﻣﻄﻠﻖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻰ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ، ﺻﺒﺢ ﺍﻭﻝ ﻭﻗﺖ " ﻟﻮﻃﻰ ﺑﺎﺷﻰ " ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﺭﺍ ﻛﻮﺑﻴﺪ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﺩﻳﺪ " ﻟﻮﻃﻰ ﺑﺎﺷﻰ " ﺍﺳﺖ .

    ﮔﻔﺖ : ﺩﻳﺸﺐ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻯ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﮔﺎﻩ ﻛﺮﺩﻯ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺗﻮﺑﻪ ﺩﻩ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﻫﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﭘﺸﻴﻤﺎﻧﻴﻢ، ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺠﻠﺴﻰ ﻫﻢ ﻟﻄﻒ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺗﻮﺑﻪ ﻭ ﺗﺪﺍﺭﻙ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻭﺍ ﻣﻰ ﺩﺍﺭﺩ
    نوشته شده در دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت 07:15 قبل از ظهر توسط :  | دسته :
  •    [ نظرات ]

  • یک قصاب به دختر همسایه اش علاقه مند شده بود. روزی که پدر و مادر دختر، او را برای کاری به روستایی فرستاده بودند، قصاب نزد آن دختر رفت و خواست به او نزدیک شود؛ اما آن دختر به او گفت: علاقه من به تو بیش از علاقه تو به من است؛ ولی من از خدا می ترسم!
    قصاب گفت: چرا من از خدا نترسم؟! آن گاه توبه کرد، دختر را تنها گذاشت و به طرف روستای خود حرکت کرد.
    هوا بسیار گرم بود، تشنگی شدیدی بر قصاب عارض شد، به طوری که نزدیک بود هلاک شود. در این هنگام پیامبر آن زمان را دید و از او کمک خواست. پیامبر گفت: بیا از خدا بخواهیم ابری بفرستد تا در سایه آن راه برویم و به آبادی برسیم.
    قصاب گفت: من که کار خیری نکرده ام تا دعایم مستجاب شود.
    پیامبر گفت: من دعا می کنم و تو آمین بگو. پیامبر دعا کرد و قصاب آمین گفت. ناگاه ابری آمد و بر سر آن ها سایه افکند و چون به نقطه جدایی رسیدند، قصاب از پیامبر خداحافظی کرد که به خانه خود برود، ابر هم بالای سر او رفت. پیامبر خدا نزد قصاب بازگشت و به او گفت: ابر بالای سر تو آمد، بگو چه عملی انجام داده ای؟ آن گاه قصاب جریان خود را بازگو کرد.
    پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: توبه کننده نزد خدا مقام و منزلتی دارد که برای احدی از مردم چنان منزلتی وجود ندارد.

    عاقبت به خیران عالم،ص 234


    نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت 08:17 قبل از ظهر توسط :  | دسته :
  •    [ نظرات ]